السلام علیکم یا اهل بیت النبوه
اینجا تمام پنجره ها رو به غربتند
ای آشنای عاطفه ها کی میکنی ظهور ؟!....
ایام سختیه
روزهای سنگین انتهای ماه صفر
روزهای غم و اندوه
روزهای ماتم
دیگه خسته شدیم اینقدر از غم دیدیم و گفتیم و نوشتیم
اما چه کنیم که گل ما را با غم مولا سرشتند و حال ما فقط سوز داریم و همین .
بعد از یک سال سلام
السلام علیکم یا اهل بیت النبوه
سلامی پس از یک سال
امروز لینکهای دارالمجانین رو نگاه میکردم
یادم آمد که این مجنون سرا داره خاک میخوره
------------------------------------
یاد روز شروعش کردم
یاد روزی که به نیت یاد شهدا و مجانین یکه تاز عالم عشق
قدم در نوشتن این بلاگ گذاشتم و
حالا
یعد از یکسال اومدم
اونقدر بلاها سرم اومده و چیزها تو این یه سال سرم اومده
که نمیدونم باید چی بنویسم
فعلا ...................
حق مددی
مجنون ........................
تو بعد هاخواهی فهمید که در این راه هزاران هزار کودک همچون تو از پدران خویش جدا مانده اندتا استقلا ل و شرف وایمان به دست ما رسیده است دخترم ..اصلا شاید بعدها وضعیت دیگری پیش بیاد ... چه می دانم ...شاید در عملیاتی قهرمانانه به همراه دیگر رزمندگان اسلام شرکت کنم و آنگاه ...تو میدانی که هر عملیات شهید و مجروح و اسیر داره ؟ممکنه امروزبگوئی خوب ...اگر داره دیگران کشته شوند چرا بابای من ؟
دیگران اسیر شوندچرا پدر من ... ؟اما همه اینها را خود خواهی می گویند .دخترم وقتی بزرگ شدی از معلمت بپرس که خود خواهی یعنی چه و خود خواه کیست ؟ دختر زیبایم ... اشتیاق من به دیدار تو بسیار است اما هر چه فکر می کنم راهی جز حضور در جبهه نمی یابم .میدانی چرا ؟اگر من ... عموعلی ... عموحسن ... عموحسین ... دائی محمد ... آقاتقی ... و...بخاطر بچه هامون توی جبهه نمانیم ... خوب چه کسی باید بماند ؟
هیچکس ... چه خواهد شد ؟ درست در یک شبی که من و تو در آغوش هم خوابیده ایم و تو خود را به سینه من چسبانیده ای صدای گرومب ... گرومب تو را با وحشت از خواب بیدار خواهد کرد ...از من می پرسی بابا این صداها چیه ؟و من زبان توضیح ندارم زیرا تو نمیدانی توپ و خمپاره چیست ،و از کجا شلیک می شود ...هنوز صدای آنها تمام نشده با لگد درب منزل باز می شود ...آه این دیگر چیست ؟این دیگر کیست ؟
یک مردک نره غول نکره درست مانند دیوی که مامان برات تعریف کرده با تفنگ به خانه می آید تو جیغ می کشی و او ترا از بغل من بیرون می کشد جلوی روی تو مرا می کشد بعد هم ... آه چه مرگ ذلیلا نه ای ...پس به من حق می دهی که امروز به جبهه بروم ...پس به خودت می قبولانی پدرت قهرمانی باشد مجروح .... اسیر .... یا شهید .
دخترم ... دختر خوب و نازنینم... اگر شهید شدم و جنازه ام را برایت آوردند میدانم گریه خواهی کرد ...می دانم برایت سخت خواهد بود ..اما دخترم بعد، از معلمت بپرس که حسین بن علی (ع) چه کسی بود و چگونه به شهادت رسید و خاندانش چه سرنوشتی پیدا کردند ؟دخترم ...حسین بن علی (ع) که برای مبارزه با ظلم و ستم قیام کرد نیز دختر داشت ...پسر کوچک داشت ... خواهر داشت و همسر ... و همه اینها نیز همراه او بودنند و او را جلوی چشم آنان به شهادت رساندند .
عزیزم ... دلبندم پس از شهادت من مردم به دیدار تو خواهند آمد تو را در آغوش خواهند گرفت و تو غربت را حس نخواهی کرد ( گرچه هیچکس جای مرا برای تو نخواهد گرفت )اما دلبرم .. پس از شهادت حسین بن علی (ع) ( آن راد مردی که اگر قیام نمی کرد و به شهادت نمی رسید اثری از اسلا م در میان نبود ) ...فرزندان داغدارش را سیلی زدند ... خیمه هایشان را به آتش سوختند ...آنها را در بیابان با پای برهنه دواندند ...به حال اسارت بر شتران بی جهاز سوار کردند و در شهرها به نمایش بردند .
آه دخترم .... هر لحظه حال خودم و ترا چه الان و چه بعد از شهادتم با او و فرزندانش مقایسه می کنم می بینم ما کجا و آن روز و آن واقعه کجا ؟دخترم ....نامه ام بطول انجامید اما وقتی بزرگتر شدی از خانم معلم بپرس که ....( لا یوم کیومک یا اباعبدالله ) یعنی چه ....و او پاسخ کافی را به تو خواهد داد .به امید مقاومتی قهرمانانه در تو و همه فرزندان ، همسنگرانم .
پدرت ....
سخنان امام خمینی در مورد «شهید و شهادت»
* درباره ی شهید آنقدر از اسلام و اولیاء اسلام روایات وارد شده است بر فضل شهید که انسان متحیر می شود. در روایتی از رسول اکرم(ص) نقل شده است که برای شهید هفت خصلت است که اولی آن عبارتست از اینکه اولین قطره ای که از خون او بر زمین برزید، تمام گناهی که کرده است آمرزیده می شود و مهم این آخرین خصلتی است که می فرماید که بر حسب این روایت که شهید نظر می کند به وجه الله و این نظر به وجه الله راحت است برای هر نبی و هر شهید. این آخر چیزی است برای انسان، آخرین کمالی است که برای انسان است. در این روایتی که در کافی نقل شده است، در این روایت انبیاء را مقارن شهدا قرار داده است که در جلوه ای که حق تعالی می کند بر انبیائ، همان جلوه را بر شهدا می کند. شهید هم ینظر الی وجه الله حجاب را شکسته است همانطور که انبیاء حجاب را شکسته بودند و آخر منزلی است که برای انسان ممکن است باشد. مژده داده اند که برای شهدا، این آخر منزلی که برای انبیاء هست، شهدا هم بر حسب حدود وجودی خودشان به این آخر منزل می رسند. اینطور مطلبی که برای شهید گفته شده است برای کم کسی هست. آنها را قرینه ی انبیاء قرار داده اند. در روایتی هست که هر خوبی بالاتر از او هم خوبی هست تا برسد به قتل در راه خدا، شهادت در راه خدا بالاتر از او دیگر خوبی در کار نیست. * ما باید این توجه را هیچوقت از خود بیرون نکنیم، از مغز خود بیرون نکنیم که ما بندگان خدا هستیم و در راه او و در سبیل او حرکت می کنیم و پیشروی می کنیم. اگر شهادت نصیب شد، سعادت است و اگر پیروزی نصیب شد سعادت است. * ما از هیچ چیز نمی ترسیم وقتی که با خدا باشیم. برای اینکه اگر کشته بشیویم و با خدا باشیم سعادتمندیم و اگر بکشیم هم سعادتمندیم. * از خدا بخواهید که شمما را توفیق بدهد، توفیق شهادت بدهد، توفیق عزت بدهد. شهادت عزت شماست. * ملت ما شهادت را فوز عظیم می داند. * ما شهادت را یک فوز عظیم می دانیم و ملت ما هم شهادت را به جان و دل قبول می کند. * شما پیروزید برای اینکه شهادت را در آغوش می گیرید آنهایی که از شهادت و از مردن می ترسند، آنها شکست خورده اند. * آنها که شهید شدند، به خدمت خودشان و رسالت خودشان و به اجر خدمت خودشان رسیدند. * در روایتی هست که هر خوبی بالاتر از او هم خوبی هست تا برسد به قتل در راه خدا، شهادت در راه خدا بالاتر از او دیگر خوبی در کار نیست. * چه سعادتمند بودند این شهیدان که دین خود را به اسلام و ملت شریف ایران ادا نمودند و به جایگاه مجاهدین و شهدای اسلام شتافتند. * باکی از این نداریم که شهادت نصیب عزیزان ما شده است. این یک شیوه ی مرضیه ای است که در شیعه ی امیرالمؤمنین از اول پیدایش اسام تاکنون بوده . * ملت ما اکنون به شهادت و فداکاری خو گرفته است و از هیچ دشمن و هیچ قدرتی و هیچ توطئه ای هراس ندارد. منبع سایت جامع دفاع مقدس :sajed.ir |
این یک خاطره واقعی است !
این خاطره را اولین بار سال 1370 در کتاب "یاد یاران" منتشر کردم و مقام معظم رهبری، پس از خواندن آن کتاب، یک صفحه مطلب زیبا نوشتند.
۱۳۶۱/۳/۱
جاده اهواز به خرمشهر
تیپ 8 نجف اشرف به فرماندهی سردار شهید "احمد کاظمی"
گردان 2 ثامن الائمه به فرماندهی "قاسم محمدی"
گروهان 1 به فرماندهی برادر "شاملو"
دسته 1 به فرماندهی شهید "امیر محمدی"
آفتاب هنوز مرخص نشده بود که سوار بر کامیون های ایفا، به طرف خط شلمچه حرکت کردیم. هوا دیگر تاریک شده بود. جاده خاکی سیاه را - که برای جلوگیری از بلند شدن گرد و خاک به هنگام تردد، روغن سوخته رویش پاشیده بودند - طی کردیم تا به خاکریز اصلی رسیدیم.
از کامیون ها پیاده شدیم و در ظلمات شب، پشت سر یکدیگر راه را تشخیص داده، خود را به خاکریز خط مقدم شلمچه رساندیم. آن جا که جلوتر از آن کسی نبود. از نظر آب، جیره خشک (نان خشک، بیسکوئیت، پسته، یک کنسرو تن ماهی و یک کمپوت) خود را ساختیم. یکی یکی و دوتا دوتا از خاکریز بالا رفتیم و به دشت روبه رو سرازیر شدیم.
تیربارهای دوشکا، دشت را نامنظم و پراکنده زیر آتش گرفته بودند. ضدهوایی شلیکا (چهار لول) زمین را سرخ می کرد و چتر آتشین بالای سرمان می کشید. پنداری آسمان سینه گرفته اش را صاف می کند. خاکریزها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم تا به جایی که امکان جلوتر رفتن وجود نداشت، رسیدیم. گلوله آر پی جی ای از بالای سرمان رد شد. ارتفاع خاکریز کم بود. سراسیمه به طرف سینه کش خاکریز رفتیم که با فریاد بچه ها و مشاهده سیم خاردار، دریافتیم کنار خاکریز، مین گذاری شده است.
میان ما و دشمن، تنها یک میدان مین فاصله انداخته بود.
در آن میانه، با خنده به یکی دوتا از بچه ها که در اردوگاه عقبه، نماز شب خوان های حرفه ای! بودند، گفتم:
- چی شده ... شما که در اردوگاه، توی نماز شب گریه می کردین و "اللهم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلک" سر می دادین ... حالا این جا دنبال جای امن می گردین؟
که یکی از آنها، آرام گفت:
- هیس س س ... حفظ جون در اسلام واجبه ... اگر الکی تیر و ترکش بخوری، شهید نیستی ...
یکی از فرماندهان تیپ، همراه بی سیم چی هایش، کنارمان نشسته بود. حواسم را شش دانگ به آن چه رد و بدل می شد، متوجه کردم. از قرار معلوم، و بنا بر اظهار بی سیم چی، بچه های تخریب نمی توانستند میدان مین را در مدت زمان تعیین شده، باز کنند و حداقل معبر را برای نیروها بگشایند.
با شنیدن این پیام، فرمانده، سرش را آرام رو به آسمان بلند کرد و یک دفعه خیلی تند گفت:
- چند تا از بچه ها داوطلبانه برن میدون مین رو باز کنند.
تنم به لرزه افتاد. آن چه را که از عملیات طریق القدس در بستان شنیده بودم، حالا باید می دیدم.
جلوتر از ما، گردان یک که از بچه های آذربایجان تشکیل شده بود، نزدیک به بریدگی خاکریز و به طرف میدان مین نشسته بود. پیام را که شنیدند، عده ای برخاستند. شاید بتوانم بگویم همه گردان شان.
زودتر از همه هم، همان هایی که می گفتند "حفظ جان در اسلام واجبه".
در آن سیاهی شب که تنها روشنائی اش گلوله های رسام و منور های کم عمر بودند، در زیر شلیک آر.پی.جی و خمپاره، کنترل کردن شان ساده نبود. آنان که صادقانه عزم شان را جزم کردند، خود را جلو کشاندند؛ جلوتر از بقیه. فقط دیدم از بریدگی خاکریز گذشتند و... انفجار پشت انفجار. صدای خمپاره نبود صدای خفیف و ملایم بود. می خواستم گریه کنم. می دانستم آن چه را می شنوم، صدای انفجار پیکرهای مطهر، بر روی مین ها و متلاشی شدن آنهاست.
نوبت به گردان ما رسید. هنوز منگ بودم. دسته ما جلو رفت؛ نه برای غلت زدن، که برای گذر از رنج آنان که پر کشیدند.
وارد معبر که شدم، بغض، خفه ام کرد. اشکم جاری شد. آر.پی.جی به دست ها شلیک می کردند و از روی اجساد شهدا می گذشتند. بدن ها تکه تکه و هر قطعه در سویی، در معبر، خودنمایی می کرد. پنداری آسمان با همه ستاره هایش در زمین خفته بود.
آر.پی.جی زن جوانی را دیدم که با شکم روی مین دراز کشیده بود. بدنش سوراخ شده و گلوله هایی که در کوله داشت، می سوختند. در زیر نور کم منور، آن گاه که گفتند همان جا داخل معبر بنشینیم، متوجه شدم لبانش تکان می خورد. با خود گفتم شاید آب می خواهد. سراسیمه و چهار دست و پا، خودم را به طرفش کشیدم. هنوز مو پشت لبش سبز نشده بود. سعی کردم بشنوم که چه می گوید. صدایش خیلی آرام بود و به گوشم نمی رسید. گوشم را دم دهانش بردم.
آخرین لحظات را سپری می کرد. صدای زیبا و آرامش در گوشم طنین انداخت. خوب که دقت کردم، دیدم بدون این که کوچک ترین آه و ناله ای سر دهد، آیات سوره حمد را با نفس می خواند.
- الحمدلله رب العالمین ... الرحمن الرحیم ...
خواند و آرام آرام سوخت.
جلوتر، عزیزی را دیدم که هر دو پایش بر اثر انفجار مین، متلاشی شده و به کناری افتاده بود. رفتم تا او را از زیر آتش دوشکا و تیربار که بی امان می غریدند، به کنار خاکریز منتقل کنم و به محل امن تری ببرم. هرچه اصرار کردم، اجازه نداد جابه جایش کنم. از این که توانسته بود چند مین جلوی پای بچه ها را منهدم کند، خوشحالی می کرد. دوستش که در کنارش بود گفت:
- وقتی رفت روی مین و یک پایش قطع شد، اسلحه اش رو عصا کرد و با پای دیگه رفت روی مین تا بهتر راه بچه ها رو باز کنه.
سعی کرد با مزاح و شوخی، به من روحیه بدهد. با لهجه شیرین آذربایجانی، درحالی که انگشتش را روی بینی می کشید، گفت:
- دلتون بسوزه، من می رم پیش آقا امام زمان!
با نگاه معصومانه ای گفت:
- ولی یه خواهش ازتون دارم... اونم اینه که وقتی به خرمشهر رسیدین، از طرف من اون جا رو زیارت کنین.
به آرامی، شهادتین را بر لب جاری کرد و درحالی که چشمانش از نور منور برق می زد، با لبخندی زیبا، رو به آسمان، نقش بر زمین شد.
در حال حرکت، از جلو پیغام دادند:
مواظب مین های جلوی پاتون باشین.
درحالی که مینی سبدی جلو پایم بود، رویم را به عقب برگرداندم تا پیام را به نفرات پشت سرم بدهم؛ یکی از بچه ها را دیدم که شروع کرد به دویدن. نگاهم به پاهایش بود که ناگهان آتش مهیبی از زیر آن بالا زد. آتش، صورتم را که به عقب برگردانده بودم، سوزاند. درد شدیدی وجودم را گرفت و سرم گیج رفت. ناخودآگاه خواستم به جلو قدم بردارم که میدان مین افتادم. تلو تلو می خوردم. خواستم بلند شوم که یکی از بچه ها به طرفم دوید، زیر بغلم را گرفت و به طرف خاکریزی که دقایقی پیش از آن، به دست بچه ها فتح شده بود، هدایتم کرد. چشم چپم درد شدیدی داشت. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است. کمی بعد فهمیدم که بر اثر انفجار مین در زیر پای او، موج انفجار و چند ترکش، باعث جراحتم شده است.
درازکش، در کنار چندین مجروح دیگر در خاکریز افتاده بودم. طعم درد را مزه مزه می کردم. ناگهان صدایی از آن طرف خاکریز توجه مان را جلب کرد. سریع نارنجک را در آوردم. سر پیم هایش را صاف کردم که راحت بکشم که صدا فریاد زد:
- هی بچه ها کی اون جاست؟ ما مجروحیم...
جوابش را که دادم گفت:
جامون امنه فقط اگه آمبولانس اومد، ما رو یادتون نره. چهل نفری می شیم.
وسط میدان مین، متوجه حرکتی شدیم. کمی که دقت کردیم، کسی را دیدیم که در میدان مین درحال نشسته، خم و راست می شود. فکر کردم سرباز عراقی است. از این تصور که نکند نقشه ای در کله اش باشد، جا خوردم. قصد کردم بزنمش، ولی نمی دانم به چه دلیل پشیمان شدم. اسلحه را به دست گرفتم و لنگ لنگان به هر سختی ای که بود، به همراه یکی دیگر از بچه ها، به طرف او رفتیم. بالای سرش که رسیدیم، لوله اسلحه را روی سرش گذاشتم و پرسیدم:
- تو کی هستی؟
نور لرزان منور، منطقه را به طور کامل روشن کرده بود. صورتش را که به طرفم برگرداند، وحشت، سراپای وجودم را گرفت. در زیر نور زرد مایل به سرخ منور، چشمی را دیدم که از حدقه درآمده بود و برق می زد. یک طرف صورتش، به طور کامل متلاشی شده بود. نگاهش همچون تیری قلبم را سوراخ کرد. به زحمت لب گشود و با لهجه غلیظ آذری گفت:
- ه ه ه هان ...؟
از لهجه اش فهمیدم خودی است. زیر بازوانش را گرفتیم تا به کنار خاکریز منتقلش کنیم. با هر قدمی که بر می داشت، تکه ای از اعضای بدنش جدا می شد؛ گاهی انگشتی و گاهی قسمتی از پوست صورتش.
او را کنار خودم، در سینه کش خاکریز جا دادم. سرم را کنار قلبش گذاشتم و مانند کودکی، شروع کردم به گریه کردن. هق هق گریه ام با لرزشی عجیب همراه شد؛ وقتی او را به خاکریز بردیم، فهمیدم که او در آن حال مشغول خواندن نماز بوده.
دقایقی بعد، یکی از بچه ها کنارمان افتاد. ناله می کرد. فکر کردم مجروح شده است. به دنبال جای زخم، بدنش را جست وجو کردم. چیزی ندیدم. گفت:
- موج انفجار، سرم رو گرفته. کله ام داره می ترکه!
مدام می نالید. سرش را بر زانویم گذاشتم و آرام آرام دستم بر سرش کشیدم تا چشم بر هم گذاشت و خوابش برد.
چرتی زدم؛ نفهمیدم چقدر. ساعت حدود 30/3 صبح بود. هنوز از آمبولانس خبری نبود. در دور دست، صدای مارش عملیات که از بلندگوی نفربرها پخش می شد، به گوش رسید. دوتا از بچه ها که حال شان بهتر بود و قادر به حرکت بودند، از وسط میدان مین به طرف عقب رفتند تا آمبولانس ها را پیدا کند.
چشمانم را که برهم گذاشتم و گشودم، ساعت، حدود 30/4 صبح شد. با صدای نفربرها و آمبولانس ها، از خواب پریدم. خواستم آن را که موج انفجار، سرش را گرفته و روی پایم دراز کشیده بود، از خواب بیدار کنم متوجه شدم جان به جان آفرین تسلیم کرده. آرام سرش را بر زمین گذاشتم. سراغ آن که درحال نماز خواندن بود رفتم. متوجه شدم درحال سجده دعوت حق را لبیک گفته است. هرچه صدایش کردم جوابی نیامد. همین که به دست و پهلویش زدم، نقش بر زمین شد. کم کم متوجه شدم در طی آن دو ساعتی که چرت می زدم، اکثر مجروحان تمام کرده بودند. صدای زیاد بچه ها را که آن سوی میدان مین به دنبال ما می گشتند، شنیدم. به علت تاریکی هوا نمی توانستند ما را پیدا کنند. ناگهان به یاد فندک نفتی را که از اهواز خریده بودم، افتادم. احساس می کردم زمانی به دردم می خورد. از جیب در آورده، روشن کردم و در هوا تکان دادم. آمبولانس ها راه را پیدا کرده، به طرف میدان مین آمدند. هرچه فریاد زدیم:
- نیایین. اینجا میدون مینه!
متوجه نشدند. و یکی دو آمبولانس پهلوی ما آمدند. به لطف خدا هیچ اتفاقی نیفتاد.
چون در خط نباید ماشین ها با چراغ روشن حرکت می کردند، کمک راننده گه گاه با چراغ قوه، نظری به جلو می انداخت. یک بار متوجه تانکی شدیم که با سرعت، از روبه رو درحال آمدن بود. با روشن شدن چراغ قوه راننده تانک، با مهارت تمام از جاده خارج شد و نگذاشت تصادفی مرگبار پیش بیاید.
در طی مسیر، کنار جاده، بر روی کپه ای خاکی جمع کرده، آن جا نشسته بود تا اگر ماشینی آمد، آنها را عقب ببرد. در حال خود بود. نوحه ای را زمزمه می کرد و م یگریست.
صبح روز بعد، با قطار سفید هلال احمر، به طرف تهران حرکت کردیم. قطار در هر ایستگاهی که می ایستاد، مردم جلویش را گرفته، و با گل و شیرینی، از مجروحان استقبال می کردند. ساعت 2 نصفه شب بود که قطار در اراک متوقف شد. مردم درحالی که شعار می دادند، گل به روی قطار می انداختند.
بعد از ظهر روز دوشنبه سوم خرداد ماه سال شصت و یک، قبل از رفتن به منزل، عازم بهشت زهرا (س) شدم تا یاران شهید را زیارت کنم. در آن جا، چراغ روشن اتومبیل ها و موتور ها توجهم را جلب کرد. فریاد ها در هم می پیچید و سرور و شادی در همه نمایان بود. خوب که توجه کردم، این کلمات به گوش جانم نشست:
خرمشهر آزاد شد
دل امام شاد شد
حمید داودآبادی
منبع : سایت جامع دفاع مقدس :sajed.ir
ياد شهدا
بسم رب الشهدا و الصالحین | |
بعضی وقت ها آدمی حرف هایی می زند که خیلی زود به واقعیت می پیوندد
یک بار با جواد تاجیک نشسته بودیم، حرف از زحمت هایی که بچه ها می کشند می زدیم، در این بین زحمات علیرضا رستمی بیشتر از بقیه بود، بیشتر، سخت تر و بدون هیچ ادعایی یکباره هر دو با هم گفتیم اگر قرار باشد از بین همه بچه های راویان شهید شود، قطعا آن یک نفر *علیرضا رستمی* است...
روز سوم فروردین 1384 بود، بعد از نماز صبح، با عجله خودم را رساندم به ایستگاه ماشین های اهواز، از آنجا سوار یک پژو شدم و به سمت اهواز حرکت کردم، به امید آن که حال علیرضا خوب شود و در رساندنش به تهران کمک حالش باشم. وقتی رسیدم بیمارستان، آقای بستاک و عباس کرمی و امیریان را دیدم، آنها گفتند: حال علیرضا بدتر شده است و دائما در حال بدتر شدن است. تا ساعت 12 نیمه شب در بیمارستان به این طرف و آن می دویدیم. از خستگی گوشه ای خوابم برد. جواد آمد و بیدارم کرد و گفت: سید یادته یه روز داشتیم می گفتیم- اگر قرار باشد یکی از راویان شهید شوند کیست؟ و تو گفتی رستمی-؟ سر بر شانه های همدیگر گذاشتیم و های های شروع کردیم به گریه کردن
راوی: سيد مهدی موسوی راوی دوره سوم ----------------- منبع : |
شروع
به نام خدای همه مجانین
و بدانیم که همه مجنونیم و لیلی دیگر مرده است .
اینجا اوج جنون منو میبینید و میخونید و........................
تا محفل روضه تو برپاست
خوشبختی هر دو عالم از ماست
گر سینه زن غم تو هستیم
اینها همه از دعای زهراست


بعضی وقت ها آدمی حرف هایی می زند که خیلی زود به واقعیت می پیوندد 
